از وقتی به هیوستون آمده ام …

از وقتی به هیوستون آمده ام نسبت به ابرهای آسمان دیدگاه های متفاوت از آنچه از قبل در ذهن داشتم پیدا کرده ام .. وقتی هواپیما بر فراز شهر در حال کم کردن سرعت بود تنها عظمت چهارمین شهر بزرگ این سوی آبها نبود که شگفتزده ام کرده بود ،

گوناگونی ابرها و لکه لکه بودنشان در سرتاسر آسمان آبی بود که روحم را صیقل داد و عزمم را برای شروع چالش جدید زندگی ام جزم کرد و تصمیم گرفتم درباره ابهت آنها روزی چند سطری بنویسم البته وقتی جت لگ به پایان رسید و ساعت خوابم تنظیم شد .تقریبا داشتم به رطوبت بالا و عینک آفتابی زدن و چتر به دست داشتن همزمان در حین بارانهای زودگذر هیوستون عادت می کردم که هولناک ترین سیل و طوفان چندین دهه سیلی محکمی به ساعت بیولوژیکم زد و نه تنها تنظیم خواب از یادم رفت بلکه نوشتن چند کلمه هم در وصف ابرها به کل فراموشم شد بس که بهت زده شدم ،،بگذریم که آنسوی آبها هم روزگار چندان خوب و خوش نیست و دلم به زودی زود خوش نشود مگر دنیا رنگ صلح را بگیرد به خود و اختلاف رنگ پوست و باور هیچکس را وادار نکند که خون بریزد و اشک در بیاورد.

تا اینکه امروز تصمیم گرفتم به وعده خود وفا کنم و آن چند سطر را بنویسم اما با کمی طنز که شاید بخنداند و دل شاد کند:

وقتی بعد از اتمام باران زودگذر رو به آسمان می کنم در تعجب عمیقی فرو می روم که این ابرها تا ثانیه ای قبل گریان و پریشان راه بند می آوردند و زمین را سر می کردند و فکر می کردی اگر چکمه نپوشی حتما سرما خواهی خورد ولی کجاست آن غم بارش !!خورشید درخشان تر و زمین خشک تر از قبل از شروع باران.گاهی باخودفکرمیکنم که دورازجان خدا ابرها را در روزهای آفتابی مثل بعضی دکورهای خانه که نمیدانی به چه دلیل خریدیشان وکجا باید.

قرارشان بدهی ،در آسمان پهناور هیوستون رها کرده که هر کدام گوشه یا سوراخی را پر کنند و یادم می افتد به زمانهای دور وقتی بچه بودم و تلویزیون ایران تنها دو کانال داشت و سریال آینه عبرت پخش میشد و کارتون ها با آن تیتر منحصر به فرد کودکی که سرتاسر صحنه را نانانانای گویان طی می کرد و ما دست زیر چانه منتظر می ماندیم که کی آرم برنامه تمام می شود و کارتون شروع می شود ،آخر از ذوق شروع برنامه کودکان همه مشق ها را تند تند و بدخط تمام کرده بودیم و تمام مدت مادرمان تذکر می داد که بچه بیا عقب تر بشین چشمات ضعیف میشن ها،،هی هم تکراری میذاره دیروز همین ها رو دیدی که و ما پاسخ می دادیم : نخیرم مامان خانوم این اون یکی نبودش۰۰۰

مامانمان:هر چی ..چشمات ضعیف میشه بشین عقب،بیا سیب پوست کندم ،،

و موقع پخش سریال اوشین که می شد با هزار مکافات اجازه می گرفتیم بیدار بمانیم و مادرمان را وادار می کردیم که به دروغ ساعت خوابمان را برای خانم معلم ۸ شب بنویسد و البته خانم معلم از چرت زدنهایمان می فهمید و مچمان را می گرفت وقتی می پرسید :

خوب کی ها اوشین را دیدند ؟

هیچ کس دست بلند نمی کرد و خانم معلم شروع می کرد به تعریف قسمت شب قبل و ما یک در میان وسط حرفش می پریدیم چون از قصد اشتباه تعریف می کرد تا دست ما را رو کند،،

خلاصه آن وقت ها مثل این وقت ها نبود که مردم هم ماهواره ببینند و هم کانال های وطنی را ،فقط دو شبکه بود و هر کس دوست نداشت یا باید ویدیو بتاماکس را با هزاران مکافات قاچاقی می خرید و آقای فیلمی می آمد هفته ای چند بار بسته به در خواست و خلاصه امورات را انچنان می گذراند یا به کل مهاجرت می کرد به این سوی آب ها و آبجو اگر دوست داشت می خرید و با چیپس می خورد جلوی تلویزیونی که بیش از هزار کانال داشت و عکس یادگاری می گرفت و پشتش دو خط می نوشت که دلتنگتان ،،فلانی و اگر زن بود رژلب می زد و ماچ می کرد زیر نوشته را و اگر مرد بود یادم نیست چگونه امضا می کرد ولی به طریقی اراده اش را نشان می داد شاید با چند قطره اشک بعد از شرکت در کنسرت داریوش و با نامه ای که نوشته بود داخل پاکت می گذاشت و برای محکم کاری روی چسب پاکت را هم لیس می زد که خوب بچسبد و مادرش در آن سوی آبها غش می کرد وقتی پدرش بی محابا در پاکت را باز می کرد :درست باز کن بچه ام الهی بمیرم تف هم زده بود مادر قربون تف هات بره۰۰

داشتم چه می گفتم به کل یادم رفت که ناگهان ور میان بین پرید وسط افکارم و گفت :

داشتی راجع به کانال های تلویزیون حرف می زدی دهه ۶۰..ااا ول کنید همو

ببخشید دوستان یک لحظه؛

: مین بوش جون چی شد با کی بودی ؟

: با تو نبودم گلشن جون توبه کارت برس ،با بدبوش بودم که دوستاشو آورده به رقص و مسخره بازی از اون ورم خوش بوش باهاش دعواش شد زدش،،

: پس همینه نمی تونم تمرکز کنم تا میام یه چیز بنویسم یه چیز دیگه میاد توذهنم ،،الان دوخط دیگه می نویسم میام سراغشون،،توحواست بهشون باشه همدیگر رو نکشن..

:نه بابا بدبوش از خوش بوش خواستگاری کرد ،خوش بوش زد با پشت دستی تودهنش،،،

: اوه اوه،،،خیلی خوب اومدم صبر کن ،،

شرمنده دوستان داشتم می گفتم مردم آن وقت ها مثل الان نبود که هم سینه بزنند تو تکیه هم پارتی برن هم کانال جم ببینند هم خندوانه،،هم رای بدهند هم،،، خلاصه می نشستیم پای تلویزیون و یادم میاد یک سریال قدیمی بود که قرار بود برای دختر خانه خواستگار بیاد،،

: راستی من واسه چی دارم راجع به سریال قدیمی میگم،،زودباش مین بوش

: داشتی می گفتی ابرهای آسمون بعضی وقت ها مثل دکور هستند بحث رو کشوندی به سریال های تلویزیون

: آهان مرسی،،

بله داشتم می گفتم که خانه آنها که قرار بود برای دخترشان خواستگار بیاد خیلی قدیمی بود و پر از سوراخ روی دیوار و فنر مبل ها بیرونزده،،، پدر خانواده هر کدام از اعضای خانواده را مجبور کرد یک جا را پر کنند و تا اتمام مراسم خواستگاری از جایشان تکان نخورند،،مثلا خواهر عروس روی مبل فنرزده بنشیند و عروس خانم گردنش را کج کند به سمت سوراخی که مقابل تلویزیون بود تا اینکه خواستگار و خانواده اش آمدند و طبق دستور پدر همه در جایگاه خود قرار گرفتند و کسی تکان نخورد تا اینکه آقای داماد شیرینی خورد و پرید داخل گلویش و هیچ کس برای کمک بلند نشد، در آخر داماد در حال خفگی به آشپزخانه رفت و آب خورد و بیهوش افتاد،،،
نمی دانم چطور شد حالت ابرهای آسمان من را یاد اعضای این خانواده انداخت که هر کدام گوشه و سوراخی را پر کرده بودند،،، 
اومدم ،،، حالا چرا ازش خواستگاری کرد این بدبوش،،،

:چه می دونم ،،واستا کلی داستان داره الان خوش بوش نمی شنوه قیامت بود چند لحظه پیش،،الان آهنگ گذاشت تو گوشش رفت روتردمیل،،بعدش،،،،،،،،،

نویسنده :  گولشن دارگول

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

x

Check Also

مریم میرزاخانی

مريم ميرزاخاني را بهتر بشناسيم

مریم میرزاخانی..ریاضیدانی که مرزها را شکست و برنده جایزه فیلدز در سن 40 سالگی درگشت. ...