روزهای اول مهاجرت پر بودم از شوق و ذوق اما…

روزهای اول مهاجرت پر بودم از شوق و ذوق روزهایی که پیش رو بودند و آینده ای که هم روشن بود و هم مبهم.. نمیدانستیم چه اتفاقاتی قراره پیش بیاد، تصمیم درستی گرفتیم یا نه؟ نه خانواده ای کنار مان بود، نه دوستی داشتیم و نه حتی آشنایی، نمیدانستم از کجا باید شروع کنیم و .. در اون شرایط هر وقت با پدربزرگم صحبت میکردم، یه جمله میگفت " اینها خوبه بابا جان خدا مشکل پیش نیاره." به دور و برم نگاه میکردم. غیر از امیدواری و خوش بینیِ گهگاه، همه چی مسئله و مشکل بود و هفت خوان.. نه…

Review Overview

User Rating: 2.28 ( 4 votes)

روزهای اول مهاجرت پر بودم از شوق و ذوق روزهایی که پیش رو بودند و آینده ای که هم روشن بود و هم مبهم.. نمیدانستیم چه اتفاقاتی قراره پیش بیاد، تصمیم درستی گرفتیم یا نه؟

روزهای اول مهاجرت پر بودم از شوق و ذوق اما...

ship-600


نه خانواده ای کنار مان بود، نه دوستی داشتیم و نه حتی آشنایی، نمیدانستم از کجا باید شروع کنیم و ..
در اون شرایط هر وقت با پدربزرگم صحبت میکردم، یه جمله میگفت ” اینها خوبه بابا جان خدا مشکل پیش نیاره.”
به دور و برم نگاه میکردم. غیر از امیدواری و خوش بینیِ گهگاه، همه چی مسئله و مشکل بود و هفت خوان.. نه زبان بلد بودم و نه میدانستم که قراره چکار کنم!! برعکس بهروز که برای همه روزهای آینده اش برنامه داشت، آمده بودم که تجربه کنم. زندگی خارج از ایران و دغدغه ها و خوشی هاش رو..
و زندگی جدید از روز اول ورودمان به کانادا شروع شد…
از آنجایی که وسائل اولیه زندگی رو توی چند چمدان چیده بودیم و از تهران آورده بودیم، امکان آشپزی بود و برای صرفه جویی و رستوران نرفتن، باید به اولین اولویت میرسیدیم. خرید برای رفع گرسنگی! فروشگاه “سیف وی” نزدیکمان بود. پیاده رفتیم و چند قلم خوراک برداشتیم. مواد مورد نیاز و ضروری برای صبحانه و نهار، کمی هم میوه و سبزیجات.
به خودمان بابت خرید خوبمان افتخار میکردیم. گران بودند ولی چاره ای نبود. البته این افتخار تا سر میز صبحانه طول کشید. کره ای که خریده بودیم با طعم سیر بود و مربایی که گرفته بودیم با بدترین طعمی تلخ بود! و رب گوجه نهار حاوی چند گوجه له شده معلق توی یه قوطی فلزی پر از آب گوجه فرنگی! تجربه ای بود!
بعد از ظهر برای اجاره خانه ای با قیمت مناسب با شماره ای در مجله ای تماس گرفتیم و برای بازدید رفتیم. یکی از کثیف ترین زیرزمینهایی بود که در کل زندگیم دیده بودم! باورم نمیشد در کانادا جایی به این کثیفی وجود داشته باشه! شانس آوردیم سوییتی که قبل از سفر به لطف دوستان نازنینی برای یک ماه اجاره کرده بودیم، زمان داشت و جای نگرانی نبود. وقت داشتیم که به خانه های بهتری سر بزنیم.. روز بعد برای خرید لباسهای گرم متناسب با هوای ادمونتون سوار اتوبوس شدیم. نه باجه فروش بلیط داشتند و نه راننده ای بود. نگاهی به مسافرین انداختیم. همگی سوار میشدند و مینشستند. دقیقا کاری که ما هم انجام داده بودیم. راننده آمد و اتوبوس حرکت کرد و ما محو مناظر سفید بیرون شدیم. ایستگاه آخر و قبل از خروج، اسکناسی ده دلاری را دست راننده دادیم. با تعجب نگاه کرد، پول رو نگرفت و مثل آدمهای فیلمهای انگلیسی زبان، خیلی تند حرفهایی زد که من یک کلمه اش را هم متوجه نشدم. بهروز بدون معطلی جواب داد. هر دو لبخند زدند و من خیالم راحت شد! بهروز با “اوکی تنکس” ی گفتگو رو تمام کرد. از اتوبوس که خارج شدیم رو به من کرد و گفت حدس زد که تازه وارد هستیم و ناشی. باید کارت ماهیانه ای برای استفاده از مترو و اتوبوس بخریم.
همه روزها پر از اتفاقات جدید بود و ما هر روز با مورد تازه ای مواجه میشدیم و یاد میگرفتیم که چه باید کرد. حضور ایرانی های مهربانی که توی اتوبوس و کالج و فروشگاهها میدیدیم باعث خوشحالیمان بود و با شنیدن زبان فارسی بین کلی لهجه انگیسی و متفرقه قند توی دلمان آب میشد..
چند هفته ای به همین منوال گذشت.. و من کم کم احساس آدمی رو داشتم که به پایان سفرش رسیده و قراره به خانه برگرده! با خودم کلجاری داشتم تا تفهیم بشم جایی برای این حرفها نیست!! مهاجرت کرده بودیم و مهاجر بودیم! دلم پر از دلهره ای بود که قبلا هم تجربه اش کرده بودم. احساس دلتنگی روزهای دانشجویی در خوابگاه. به اون روزها فکر کردم که به محض دلتنگی چمدانم را بسته بودم، غیبت یک هفته ای کلاسها را به جان خریده و تا خود کرمانشاه از خوشحالی نخوابیده بودم! احساس آزادیِ اون روز، همون حسی بود که میخواستم. ولی فاصله ای که تا کرمانشاه داشتم (و دارم) جایی برای هیچ مهربانیی با خودم نمیگذاشت! فاصله مان نصف محیط کره زمین بود!! یاد جمله بابا بزرگ افتادم: خدا مشکل پیش نیاره! آورده بود اونهم با همدستی بهروز! و با دید اغماضانه ای، یه کمی هم تقصیر خودم بود!!!
یکی از روزهایی که از اونهمه مشکلات!! شاکی بودم، همکلاسی و دوست سیاه پوستم “پرزنتیشنی” در مورد کشورش سومالی داشت. کلی تصویر دلخراش از کودکانی لاغر و گرسنه و زنان و مردانی نحیف!
درست برخلاف من که گشته بودم و زیباترین عکسها رو در مورد ایران توی “پاورپوینتم” گذاشته بودم که مبادا آبروی کشورم برباد بره، او واقعیتهای سرزمینش رو نشان میداد.
خدا رو شکر کردم که صحبتهاش طولانی شد و نوبت به من نمیرسید و کسی فرصت نمیکرد بپرسه تو چرا این بهشت برین رو گذشتی و سر از این گوشه سرد دنیا که فاصله چندانی با قطب نداره درآوردی؟!!
بعد از اتمام صحبتهای دوست سومالیاییم معلم زبانمان از آماری گفت که به تازگی شنیده. آماری دردناک از زنانی در کشورهای فقیر. مادرانی که بیست و چهار ساعت شبانه روز رو کار میکنند تا در ازای اون خوراکی به فرزندانشان داده بشه که از گرسنگی نمیرند!
همه اون شب رو فکر کردم.. به زنان همسن و سالم و به همه آدمهای دنیا. به خوشبختها و بدبختها و خودم. توی دلم گفتم اگه به تمامی مواردی که بابتشان عصبانی هستی، بد بینانه هم نگاه کنی و اسمشان رو مشکل بگذاری. باز هم در آمار کره زمین با هر تعریفی جزئی از خوشبختها هستی. و همون لحظه ای که به خوشبخت بودنم فکر میکردم از تصور زنانی که با خستگی تمام برای حفظ جان فرزندانشان تلاش میکنند از خودم خجالت کشیدم. به همه اونهایی فکر کردم. که نمیدانستم و نمیدانم هیچوقت فرصتی برای چنین تفکراتی داشته اند یا نه؟
با خودم گفتم زندگی پر از احساسات متفاوت و شرایط مختلفه. مهم نیست کجایی.. مهم اینه که مسائلت رو مشکلات میبینی، یا مشکلاتت رو مسائلی قابل حل؟ مهم اینه که نگاهت چه باشه.. و چقدر قدردان داشته هات باشی و سخت نگیری و در نهایت به شکرانه شرایطی که داری باری از دوشی برداری. همین و بس!!!

نويسنده : رژيا پرهام

One comment

  1. اهل تهران :)

    واقعا ریبا بود ای کاش‌ از شروع زنگیتون به عنوان مهاجر‌ بیشتر توضیح میدادید .
    در هر صورت ممنون.
    منال کرماشانی‌ دیه 🙂

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

x

Check Also

RECALL عظیم

RECALL عظیم مرغ های مسموم !! خطر استفاده از مرغ های مسموم در آمریکا

RECALL عظیم مرغ های مسموم !! اگر استفاده از مرغ یکی از عادت های غذایی ...