داستان واقعی وطنم پاره تنم اما؟!

این داستان واقعی زندگی من و خیلی نغمه های دیگر است.اگر هموطن من هستی این متن رابخوان .مردم ما روزهای حساسی را درایران میگذرانند ما همه ایرانی هستیم من امروز به کلیپی که برای اقای روحانی ساخته بودند نگاه میکردم خیلی احساساتی شدم ووقتی صدایدوباره ایران دوباره ایران را شنیدم ناخوداگاه اشک از چشمانم جاری شداری من فرزند ایرانم متولد دهه ی ۵۰ یعنی اول انقلاب من پنج ساله بودم .

© 2017 تمام حقوق این وب‌سایت، بر اساس مقررات کپی‌رایت، برای سایت ایرانیان آمریکا محفوظ است.

من شاهد شادی مردم درزمان فرارشاه بودم من شاهد جنگ هستم من فرزند خاک ایرانم دریکی از شهرهای مرزی غرب ایران که مدام زیر اتش جنگ بوددقیق یادم میاید که از کلاس اول تا کلاس دوم دبیرستان که امام خمینی قطعنامه ی ۵۹۸ راقبول کرد هیچ سال تحصیلی رادرست و درمان به پایان نبردم یادم میاید اگثر تابستانهای زندگی من که باید به فراگیری زبانهای خارجی ورزش و تفریح میگذشت در کوره دهات ها و جاهای دور دست مخفی میشدم به همراه خانواده ام برای ترس از مردن زیر بمباران هواپیماهای عراقییادم میاید که هرروز شیشه های خانه میلرزید و ما اینورو انور میدویدیم تا پناه بگیریم. از همه ی اینها گذشته به طور مداوم خبر شهید شدن یکی از اقوام و دوستان بود که به گوش میرسید درست دربین سنین ۷تا ۱۵ که مهمترین بخش از رشد و پرورش اجتماعی من بود همه و همه با ترس از مردن و فرار برای زنده ماندن گذشت . ابتدایی ترین نیاز یک انسان برای رشد احساس امنیت است و نبود ان بیشترین اسیب را به انسان وارد میکند. با تنی زخمی و روحی پراز بخیه های دوران کودکی و نوجوانی بزرگ شدم و ۱۸ سالگی به دانشگاه رفتم انها مرا به دلیل اینکه مثلا مقنعه ی من کمی راست یا به چپ میرفت بازخواست میکردند در سن ۲۰ سالگی در دانشگاه کیف و جیب مرا بازرسی میکردند ودر دانشگاه احساس میکردم همیشه زیر نظر هستم و هیچ وقت راحت درس نخواندم گوش ندادم و حرف نزدم در ۲۲ سالگی با عشقم که همه ی زندگیم بود مخفیانه به سینما میرفتم ووقتی در حدود سالهای ۱۳۷۶ با عشقم قدم میزدم چندین و چند بار مرا بازداشت کردند به جرم دوست داشتن و دوست داشته شدن

sam

گرمی دستهای عشقم راهرگز فراموش نمیکنم دستهایی که همیشه با ترس رها میشد در ۲۵ سالگی با عشقم ازدواج  کردم و خداوند به ما یک پسر بسیارزیبا و باهوش داد. در ۳۰ سالگی در اوج عشق و زندگی لحظه های پراز اوج و زیبایی من بار دیگر برهم ریخت واوارشد درست مانند اوارهای دوران کودکی …….. و جنگ.
همسر نازنینم که مهندس متالورژ بود برای ماموریت های سری که درواقع بعدها فهمیدم همان  شروع داستان انرژی هسته ای و اتمی بود به کشورهای مختلف برای کسب دانش سفر میکرد ودر طی مراحل تحقیقات و پروژه های اتمی و رادیو اکتیو دچاربیماری سختی شد ودرسن ۳۱ سالگی دراثر سرطان پیشرفته استخوان فوت کرد . راهی که به قول خودش علی رغم میلش بود. ……
من فرزند خاک ایران اکنون ۳۰ سال دارم با پسری ۶ ساله و همسرعزیز ترازجانم را ازدست داده ام  اما این فرزند زخم خورده ی خاک ایران براساس قوانین اسلام و دادگاه اسلامی حدود ۵ سال از جوانیم را دویدم تا پدر همسر حاجی بازاری و انگشتر عقیق به دستم نتواند پسرم رااز من بگیردو طبق قانون اسلام و ایران بعد از مرگ همسر اختیار همه ی اموال به عهده ی پدر همسر واگذار میشود ومن سالها دویدم تا توانستم فقط یک چهارم از اموالم را بازپس بگیرم.
من فرزند ایرانم همراه با پسر ۱۵ ساله ام  که جوانی رشید و سالم و درسخوان و ورزشکار است به امریکا مهاجرت کرده ام و در کشوری که از زمانی که یادم هست به او شعار مرگ برتو میدادم و در مدرسه اموزش دیده بودم با ارامش زندگی میکنم و پسرم که الان ۱۷ ساله است در شرایط مناسب ودر ارامش مشغول درس و ورزش که حرفه ی اصلی اوست میباشد .
پسرم میگوید من فرزند ایرانم و نسبت به هم نوعان خود مسعولم  من باید وقتی که رشد کردم و به نقطه ای از اوج خود رسیدم به کشورم برگردم تا برای تیم ملی انجا تلاش کنم و به جوانان ایران کمک کنم. …… و من وقتی به چشمان پراز ذوق و شوق او نگاه میکنم چشمان همسرم را میبینم و نمیدانم چه بگویم ….

امروز اگر روز انتخابات باشد من نغمه به نمایندگی همه ی نغمه های محزون و داغدیده و زجرکشیده از قوانین و مدیریت غلط حاکم بر خاک کشورم هرگز رای نمیدهم……… چون رای من اری گفتن به دموکراسی و ازادی انطور که روایت میشود نیست از یاد بردن ۴۰ سال دردو رنج است .
میدانم همیشه باید از جایی شروع کرد میدانم که شکوفه های بنفش را نباید از درخت کنداما این درخت تنومند افت زده است و به قلب همه ی نغمه ها ریشه دوانده است . هربار که مینویسم از دردو رنج است چرا که تمام سالهای جوانی من با دردو رنج گذشت .
این نغمه ی من بود …. اما امیدوارم نغمه های پرندگان خوش اواز بر درختان تازه جوانه زده خبرهای  خوش را به ارمغان داشته باشند…..
وطنم پاره ی تنم اما  من رای نمیدهم .

نویسنده: ن. خ

مسوليت محتويات اين مطلب كه ميخوانيد بر عهده نويسنده داستان ميباشد

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

*

x

Check Also

از وقتی به هیوستون آمده ام

از وقتی به هیوستون آمده ام …

از وقتی به هیوستون آمده ام نسبت به ابرهای آسمان دیدگاه های متفاوت از آنچه ...